تبليغاتX
نبض عشق

نبض عشق



بیا تا تنها نمونم

تو شبای بی سپیده

 توی قرن سرد و تاریک

 از کدوم جمعه میایی

 ای طلوع دور نزدیک

 تو مناجات شبونه

 دل و گریه و بهونه

 چشم عاشق ستاره

 تا سحر بیدار می مونه

 من ازت هیچی نمی خوام

 فقط عاشق چشاتم

 همه ی چشما رو می خوام

 وقتی که محو نگاتم

 بشکن این طلسم بشکن

 خط بکش روی سیاهی

 بیا پیش هم بشینیم

 حالا که نمونده راهی

 بیا بپریم دوباره

 ای تو تعبیر پریدن

 که چشام دوباره بی تو

 خواب آسمون دیدن

 بشکن این سکوت تلخ

 توی این کوچه ی بن بست

 بیا تا تنها نمونم

 وقتی عشقت تو دلم هست

 نذار باز دوباره چشمام

 رنگ انتظار بگیره

 نذار باز دوباره قلبم

 توی دست غم بمیره

 بشکن این ثانیه ها رو

 ای نهایت رسیدن

نگیر این فرصت از من

 برای با تو پریدن

 من و تو یه آسمونیم

 وقتی که با هم بمونیم

 می تونیم قصه ی عشق

 واسه ی دنیا بخونیم

 

نوشته شده درجمعه 25 بهمن1387 توسط مصطفی |

كنار تو ابرم

http://nabzeeshgh.persiangig.ir/t%20(53).../T%20(72).jpg

ندارم فرصتي تا لحظه ي مرگ

بود بر شاخه هايم آخرين برگ

تو پنداري که شب چشمم به خواب است

نداني اين جزيره غرق آبست

به حال گريه مي خوانم خدا را

به حال دوست مي جويم شما را

زبس دل سوي مردم کرده ام من

در اين دنيا تو را گم کرده ام من

مرا در عاشقي بي تاب کردي

کجا هستي دلم را آب کردي

نه اکنون بلکه عمري، روزگاريست

که پيش روي ما غمگين حصاريست

بود روز تو براي ما شب تار

صدايت مي رسد از پشت ديوار

کلام نازنينت مهر جوش است

صدايت در لطافت چون سروش است

بدا ، روز و شب ما هم يکي نيست

شب ما بهر تو همگام روز است

به وقت صبح تو ما را شب آيد

در آن هنگامه جانم بر لب آيد

کويرم من، تو گلشن باش اي يار

به تاريکي تو روشن بــاش اي يار

نوشته شده درجمعه 25 بهمن1387 توسط مصطفی |

در خلوت تنهاي ام

http://nabzeeshgh.persiangig.ir/t%20(53).../T%20(73).jpg

به تو عادت کرده بودم

اي به من نزديک تر از من

اي حضورم از تو تازه

اي نگاهم از تو روشن

به تو عادت کرده بودم

مثل گلبرگي به شبنم

مثل عاشقي به غربت

مثل مجروحي به مرهم

لحظه در لحظه عذابه

لحظه هاي من بي تو

تجربه کردن مرگه

زندگي کردن بي تو

من که در گريزم از من

به تو عادت کرده بودم

از سکوت و گريه شب

به تو حجرت کرده بودم

با گل و سنگ و ستاره

از تو صحبت کرده بودم

خلوت خاطره هامو

با تو قسمت کرده بودم

خونه لبريز سکوته

خونه از خاطره خالي

من پر از ميل زوالم

عشق من تو در چه حالي؟

 

 

 

يك بار خواب ديدن تو...

 به تمام عمر مي‌ارزد

 پس نگو...

 نگو که روياي دور ازدسترس، خوش نيست

 قبول ندارم

 گرچه به ظاهر جسم خسته است

ولي دل دريايست

تاب و توانش بيش از اينهاست

 دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد، باشد... .

 

نوشته شده درجمعه 25 بهمن1387 توسط مصطفی |

نزد من بیا

نمی توانم از عشقم برایت بگویم

این است داستان من

آوازی عاشقانه خواهم خواند

تنها برای تو خواهم خواند

گرچه هزاران فرسنگ دوری

امااین احساس نیرومند است

نزد من بیا

مرا چشم انتظار مگذار

شبی دیگر بی تو اینجا باشم دیوانه خواهم شد

دیگری نیست

هیچ کس دیگری نیست

هیچ عشق دیگری نمی تواند جای تو را بگیرد

یا با زیبایی تو برابری کند

همچنان خواهم خواند تا روزی که ترا با آواز عاشقانه ام

افسون کنم

این لحظه کجایی عشق من ؟

من ترا اینجا می خواهم تا در آغوشم بگیری

قلب مرا که می تپد و به نرمی زمزمه می کند دریاب

می خواهم که ترا در آغوش بگیرم

ترا نزد خود می خواهم

نزد من بیا

مرا چشم انتظار مگذار

نوشته شده درشنبه 12 بهمن1387 توسط مصطفی |

منتظرت می مانم




گفتم : می مانم تا ابد

تا هر زمان که تو بخواهی

گفتی : می دانم

گفتم : چشمانت را در بهترين نقطه دلم قاب کرده ام برای هميشه هر گوشه دلم

را که می بينم تو هم آن جايی .

گفتی : می دانم

گفتم : برای من از تو دوست داشتنی تر وجود ندارد

باز هم گفتی می دانم .

امروز چندمين روز است که تو رفته ای و من هيچ گاه اين را نمی دانستم

که تو برای من به ياد من و دوست دار من نيستی

باز هم می گويم : منتظرت می مانم شايد فقط شايد روزی برگردی....

نوشته شده درشنبه 12 بهمن1387 توسط مصطفی |

باز خواهی گشت آیا ؟


ترکم مکن

 حتی برای یک روز

 زان رو که به انتظار

 ایستگاهی متروک خواهم بود

                                      خالی از قطار .

 ترکم مکن

 حتی برای ساعتی

 که دلتنگی چون بارانی

 به آوارم فرو خواهد ریخت

 و غبار

                 چون هاله ای.

 جای پایت به شنها امیدم می دهد

و مژگانت، آرامشم.

 عزیزترین !

 ترکم مکن حتی برای ثانیه ای .

  وقتی تو نیستی

سرگردان سرگشته این سوال مداومم

                                         که باز خواهی گشت آیا؟

 

نوشته شده درچهارشنبه 9 بهمن1387 توسط مصطفی |

اخرین قصه !

بیا ای بی وفای من

و امشب را فقط امشب

برای خاطر آن لحظه های درد

کنار بستر تاریک من ، شب زنده داری کن

که من امشب برای حرمت عشقی

که ویران شد

برایت قصه ها دارم

تو امشب آخرین اشکم بروی گونه می بینی

و امشب آخرین اندوه من مهمان توست

بیا نامهربان

و امشب را کنار بستر تاریک من شب زنده داری کن

چه شبهایی که من تا صبح برایت گریه می کردم

و اندوهم همیشه میهمان گوشه و سقف اتاقم بود

قلم بر روی کاغذ لغزشی دشوار می پیمود

که من در وصف چشمانت

کلامی سهل بنویسم

درون شعر های من

همیشه نام و یادت بود

درون قصه های من

همیشه قهرمان بودی

ولی امشب کنار عکس های پاره ات آخر

تمام شعرهایم را به آتش می سپارم من

درون قصه هایم ، قهرمانهارا

به خون خواهم کشید آخر

و دیگر شعرهایم بوی خون دارد

ببخش ای خاکی خسته

اگر امشب به میل من

کنارم تا سحر بیدار ماندی

برای آخرین شب هم ز چشمت عذر می خواهم

که امشب میزبان رنج من گشتی

«خداحافظ»

نوشته شده دریکشنبه 6 بهمن1387 توسط مصطفی |

فقط خواب تو را مي بينم

عشق، بس حس غريبي است

غم و خوشحالي

آه زيباست چه زيباست پريشان حالي

با هزاران اميد

با دلي پر زهزاران تشويق

به مسيري كه دلت در آنجاست

گام بر مي داري

حتما اين بار به او خواهم گفت

دوستش مي دارم

 و نگاهش گل اميد من است

من به او خواهم گفت

"صبح با ياد تو از خانه برون مي آيم"

آه اين بار به او خواهم گفت

كه " فقط خواب تو را مي بينم"

هر چه در دل دارم

همه زاو خواهم گفت

آه او مي آيد بار سنگين نگاه به دلم مي افتد

چشم او منتظر حادثه است

سخني ،لبخندي

يا سلامي كه پر از اميد است

چشم او منتظر است

اي زبان حرف بزن

باز گوي آنهمه دردي كه درون دل من زنداني است

باز گو قصه عشقي كه مرا علت اين حيراني است

باز گوقصه عشقي كه از آن گنگ شدي

اي زبان حرف بزن

باز افسرده و غمگين شد و رفت

باز من ماندم و كوهي از غم

بار دگر اما من به او خواهم گفت

دوستش مي دارم

و"فقط خواب تو  را مي بينم"

بار ديگر حتما…

نوشته شده درجمعه 4 بهمن1387 توسط مصطفی |

عشق... بخشیدن است

 

http://nabzeeshgh.persiangig.ir/t%20(53).../T%20(64).jpg

هي فلاني زندگي شايد همين باشد
يک فريب ساده و کوچک
آن هم از دست عزيزي که زندگي را
جز براي او وجز با او نمي خواهي !


اگر مي داني در اين جهان كسي هست
كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند
وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ،
مهم نيست كه او مال تو باشد ،
مهم اين است كه فقط باشد :
زندگي كند ، نفس بكشد
و لذّت ببرد

 

 

نوشته شده درجمعه 10 آبان1387 توسط مصطفی |

کمی تنها

http://nabzeeshgh.persiangig.ir/t%20(53).../T%20(63).jpg

از خدا پرسيدم دوست داريد بندگانتان چه بياموزند؟ گفت: "بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند، عاشقشان باشد" "بياموزند که انسانهايي هستند که آنها را دوست دارند اما نمي دانند که چگونه عشقشان را ابراز کنند..."

یادمان باشد فردا حتما ناز گل را بکشیم... حق به شب بو بدهیم... و نخندیم دیگر به ترکهای دل هر گلدان...!! و به انگشت نخی خواهیم بست تا فراموش نگردد فردا...! زندگی شیرین است! زندگی باید کرد... و بدانم که شبی خواهم رفت .... !!! و شبی هست که نباشد پس از آن فردایی

 

نوشته شده درپنجشنبه 9 آبان1387 توسط مصطفی |

♦♦♦♦عکس♦♦♦♦

http://nabzeeshgh.persiangig.ir/t%20(53).../T%20(62).jpg

 

http://nabzeeshgh.persiangig.ir/t%20(53).../T%20(61).jpg

نوشته شده دردوشنبه 6 آبان1387 توسط مصطفی |

 

نوشته شده درپنجشنبه 18 مهر1387 توسط مصطفی |


►►►►►► صفحه اصلي وبلاگ ◄◄◄◄◄◄

کپي برداري واستفاده از عكس ها بدون تغيير در آنها بلامانع مي باشد.

© Copyright 2007-2008, All Rights Reserved nabzeeshgh